تبليغاتX
گل اردیبهشت
گل اردیبهشت



خدايا 

عزيز جان و دل

چقدر خوبه كه تو هستي

كه بشه بخاطرت از همه چي دل كند 

و بشه به خاطرت به همه چي دل بست

و مي شه دوباره دل كند و دل بست

مي شه به خاطرت

پَر شد و مسافر باد

مي شه دل به دريا زد

همه خاطره ها و وابستگي ها رو به طاق آسمون سپرد

غما رو غصه ها رو

شاديا رو

حتي عشق


خدايا شكرت كه تو هستي

مي شه عاشق شد

مي شه عاشق موند

مي شه عاشق مرد


خدايا شكرت كه تو هستي

هواي اين دل هوايي رو داشته باش

...............



نوشته شده در شنبه 1390/06/19ساعت 23:58 توسط خاله مریم|


هيچكي هم كه ندونه خودت خوب مي دوني

كه اين همه خوابيدن فقط براي اينه كه بيدار نباشي

لحظه‌هاي انتظار اين قدر خسته كننده هستن 

كه اگه بيدار بموني زود از پا در بياي 

لحظه هايي كه هم منتظري هم اميدي به اومدنش نداري

لحظه هايي كه فقط با خواب مي توني ته مونده ي اميدتو زنده نگه داري 

شايد توي خواب...................!

سالها مي خوابي در حاليكه از همه خسته تري و از همه كمتر خوابيدي

زنده مي خوابي

از همه چي كه خبر داري، هيچ!

از دنياهاي ديگه هم خبردار مي شي

انگار تو چند تا دنيا داري با هم زندگي مي كني

خسته تر و خسته تر مي شي 

و باز هم دلت نمي خواد كه از خواب بلند بشي

فكر مي كني رفتي توي غار 

و حالا حالاها بايد بخوابي تا همه چي تغيير بكنه 

تا امكان طلوع بارقه ي اميدي توي دلت به وجود بياد

دلم مي خواد پانصد سال بخوابم 

نه پانصد هزار سال

عمر دنيا اجازه مي ده؟!

من مثل ذره اي تو دل يك كوهستان سنگي

آنقدر بخوابم كه تبديل به عقيق بشم

بدون اينكه دم بزنم

فقط انتظار بكشم

تو خواب و بيداري

آنقدر نزديك به هم، كه كسي نتونه بگه من خوابم يا بيدارم

ببينم ،بشنوم، بفهمم و انتظار بكشم

و شاهد تغيير خودم از درون باشم

تغيير ذرات و جودم 

از بنيادي ترين تا ظاهري ترينشون

و تبديل شدنشون به ما حصل نگاه يار

با اشتياق خاموش تو

به عقيق، الماس، فيروزه، يا قوت



نوشته شده در پنجشنبه 1390/03/12ساعت 19:55 توسط خاله مریم|

چراغ خونه رو روشن مي ذارم 

تا هر وقت برگشتي راهتو راحت پيدا كني

غذا آمادس

سفره ي دلمم پهنه


قدمت سر چشم


داريم ميايم ايران

يه ده روزي هستيم

كاش هموتونو ببينم

دلم برا همه تنگ شده


نوشته شده در چهارشنبه 1390/01/24ساعت 2:4 توسط خاله مریم|


وقتي حساب و كتابت با اسمون و زمين صاف باشه

بايد اين چند صباحو خوش باشي تا وقت پركشيدنت اروم و دل سير

رو كني به اسمونو بگي 

خدايا چقدر منتظر اين لحظه بودم

شكرت


بعد دستي كه به روت دراز شده رو بگيري و بگي 

يا علي


حساباي پارسالتو  صاف كردي؟

براي لذت بردن از اين خلقت بي مثال زياد وقت نيست

براي رقيصدن منتظر ساز نباش

دلت اگه اهله

نواي اهل اسمون

تو هستي منتشره


بوي بهار  رو مي شنوي!

بسم الله


نوشته شده در سه شنبه 1390/01/02ساعت 2:59 توسط خاله مریم|



همين يكي دو روز پيش بود 

پايه ي عرش خدا رو گرفتم خوب تكونش دادم

نه كه فكر كني فصل خونه تكونيه  رفته بودم گرد گيري

نه

خودش گفته دل بعضيا درد بياد پايه هاي عرشم به لرزه در مياد

يه جورايي گرد گيري كردم

شايدم انقلاب!

اما با خودم 

نه با خدا

كه اگه هواشو نداشته باشم از هستي ساقط مي شم

ادم نبايد ريشه ي خودشو بزنه كه

اما ريشه خودمو زدم

هر چي مربوط به خودم بود

هر چي كه منو من كرده

قيچي دستم گرفتم و مثل قالي كه از دار جداش مي كنن

بريدم اين دل لا كردارو

تا بيفته زير پا

قرآن كه نيست

بذار اونقدر پا بخوره كه جگرش حال بياد

نمي دونم شايد يه روزي

بشه قاليه پا خورده، قيمتي پيدا كنه

صداي لرزيدن عرشو شنيدم

گوش همه ذرات هستي شنيده باشه

چشم همه ي بزرگاي كائنات ديده باشه

دلم آروم شد

يه دفه مي گي هيچي توش نباشه

نه قصه اي نه حرفي

نه غمي نه شادي

يه دفه يه نفسي كشيدم

به خدا گفتم

كاش زودتر دست به دامن عرشت شده بودم

يه چند روزي كه همه چي به آرومي گذشت

فكر كردم معجزه ي عرش تمومي نداره

اما دوباره همين دل زير پا شروع كرد به كج مداري

حالا چي مي گي

اگه دستم به عرش باشه

مي ترسم دامن يه عده گر بگيره

نه نمي خوام

به اين دل هر چي رو بدي پر رو تر مي شه

دستمو مي بندم كنار همين دل زمين خورده

تا اونم پا بخوره

ديگه به عرش خدا دست درازي نكنه

تخت تبارك مي گيرم مي خوابم

زير سايه ي عرش

زير پاي فرشته ها

حتي ادما

هر كي با اسمون رفت و امدي داره

يا نداره

عزتش به اينه كه زير عرش، دم نظر خودشي

رو مي كنم به عزتش

مي گم حالا هر كاري دلت مي خواد بكن

من ديگه به عرشتم گله نمي كنم

ببينم تويي كه داري اين دلو مي لرزوني

تا خوش باشم


بذار ما هم دل خوشيمون به نگاه تو باشه

به سايه اي كه از عرش تو رو سر و صورتمون افتاده


نوشته شده در سه شنبه 1389/12/10ساعت 9:0 توسط خاله مریم|


اين روزها كه تب انقلاب همه جا بالا گرفته است

در فكرم انقلابي بكنم

فرمانرواي زورگويي اينجا در سرزمين دلم حكم مي راند

همه زندگيم را بوي محبت گرفته است

شرم آور است

به نظرم بايد كاري بكنم

آن سو تر عقل چون نيروي رزمي كار كشته اي پاي دلم ايستاده است

دمار از روزگارم در آورده اند اين دو مستبد نا بكار

عاقلي و عاقلي

عاشقي و عاقلي

عاقلي و عاشقي

عاشقي و عاشقي

ديوانه ام كرده اند


در فكرم انقلابي ريشه اي بكنم

از بيخ و بن

همه چيز را به هم بزنم

بايد منطق جديدي پيدا بكنم

نه عقلي باشد نه دلي

چيز ديگري شايد

حالا خسته ام

فردا خوب فكر مي كنم به اين موضوع، خوب دل مي دهم

حالا كه دور دور انقلاب است بگذار ما هم كاري بكنيم

شايد، عاقبت سرنگونشان كردم

خلاص !

بايد خوب مقاومت كنم

شايد توانستم خودم را به تو برسانم، بسپارم

تسليم

انقلاب بزرگي است اگر بتوانم


حالا وقت انقلاب است



نوشته شده در چهارشنبه 1389/12/04ساعت 3:58 توسط خاله مریم|


ديدين چي شد

تو مصر تو تونس!

كاري ندارم كه هنوز اول راهه

و هيچي هم معلوم نيست

حتي معلوم نيست چقدرش حقيقته 

و چقدر جماعت ممكنه در گير بازي سياست امريكا و اسراييل شده باشن

و معلومم نيست آخرش چي بشه

و همه چي بستگي داره به بيداري و همت اون مردم مظلوم

كه همه ي عزتشون سالها زير پاي يه ديكتاتور له شده 

و تبديل شده به اين خشم كه تو كمتر از بيست روز همه چي رو 

به هم مي ريزه و انقلاب مي كنه


از همه ي اين ظاهر پر تلاطم كه بگذريم

من حس عجيبي داشتم 

وقتي موج مردمو تو ميدون ازادي مصر مي ديدم!

تو ايران عادت كرديم به اين تظاهرات ها اگه نشه تعجب مي كنيم

برامون به يه جور ايين تبديل شده

اما وقتي تو يه جاي ديگه ي دنيا خود جوش و اين طور مواج 

ادما دور هم جمع مي شن

با خودم مي گم اگه روز ادما همين طوري بيان تو خيابون و به خدا بگن

ديگه وقتشه خدايا

ما ولي لازم داريم

از سرگردوني تو اين صحرا خسته شديم

وقتشه كه برگرديم 

اما راهو بلد نيستيم

يعني خدا جواب مردمو نمي ده

من خيلي تشنمه

اما هنوز هيچ كدوم از ما نفهميديم اين عطش بايد اينفدر نفوذ كنه 

كه اب بالاخره از تو دلمون بجوشه

فكر كنين يه دنيا ادم تشنه 

دور هم جمع بشن

با هم موج بزنن

با هم از خدا بخوان

چه سيل معرفتي اون روز راه بيفته

چه نوري عالمو بگيره

اگه بخوايم

حتما مياد

از بين خودمون پرده ها رو كنار مي زنه

به روي خسته و رنجور و مشتاقمون مي تابه


يا الله

دنياي تو بي معصوم جواب نمي ده

اجازه بده كه بياد

كمكمون كن كه بخوايمش

اجازه بده كه بياد


نوشته شده در یکشنبه 1389/11/24ساعت 15:42 توسط خاله مریم|


سلام علیکم 

گلاب دان محترم

چرا به وبلاگ متروکه ما سر زدیده اید ان هم وقتی که دیگر متن ما بیات شده! نمی دانم

به هر حال خوش آمدید

متن من اگر به زعم شما احساسی است! که با چوب عقل نمی شود تکاندش

و اگر عقلی است که من چنین می پندارم

منافی اسلام که نیست هیچ، در جهت پرداختن به دین کامل، نه بخشی و سلیقه ای نوشته شده است

انتقام تنها بخشی از چیزی است که امام معصوم بدان قیام می فرماید

ارائه الگویی کامل از دین که جواب عطش دنیای امروز است اصلی ترین رسالت امام است

و اصل دین بر اساس تربیت اسلامی بر مبنای تولی و تبری تعریف می شود که در واقع ریشه در حب الهی دارد

حب حسین امروز در دنیا جماعت اهل تسنن را جذب فرهنگ اصیل اسلامی می کند 

در حالیکه بخشی از شیعه اصرار دارد 

بعد از هزار و چهارصد سال تنها رسالت اقا را ریختن خون عده ای معرفی کند 

که ممکن است هنوز از تشیع راستین بویی به مشامشان نرسیده باشد 

اشکالی ندارد

ما به راه خودمان برویم 

شما هم به راه خودتان

روزی ان شاالله همه زیر پرچم اقا جمع خواهیم شد

بهشت معرفت فراخ است

و به اندازه ی همه جا دارد

یا علی


نوشته شده در چهارشنبه 1389/11/20ساعت 16:6 توسط خاله مریم|



حالا كه دارم اينجا در كشور هزار و يك دين درس مي خوانم

مي فهمم 

درد خونين بين در و ديوار را مي شود به جان خريد اما درد انكار عصمت 

علي و فاطمه را

هيچ نوش دارويي تا آخر دنيا درمان نخواهد كرد


اين عطش دنيا را به ظهور و حضور معصوم مي بيني

درد هزار ساله است


دنيا فقط منتقم نمي خواهد

معصوم مي خواهد

تا تمثال عدل باشد و نماينده مهر خدا در زمين

عدل خودش قصاص مي كند

و محبت مي شود مرهم


مي گويند شيعه دردش اين است 

كه عدالت را بر آرامش مردم ترجيح مي دهد

حسين آمد تا بگويد

آن كه به قيمت آرامش قربانش مي كني

محبت است

نه عدالت

دنيا قاضي خوبي است

هزار سال هم كه دور شده باشي

 خودش ادبت مي كند

اما دنياي بي محبت را 

دلهاي بي محبت را

به قائده ي هزار سال نوري هم كه خرجشان كني

ديگر به كار نميايند


مگر معصوم بيايد و بشود اكسير دلها

مگر نفس مسيحاييش بوزد بر جانهاي فسرده

مگر خودت را بسپاري به نسيم جان بخش نگاهش تا

زنده ات كند


دنيا چقدر تشنه حسين است

اين غم سوختن ندارد؟


سر كلاس هاي تاريخ اسلام

اينجا به روايت منكرين عصمت اهل بيت

يا حسين  يا قائم  ..........


دلم لك مي زند براي ظهور

دلم پر مي كشد براي كربلا


نوشته شده در سه شنبه 1389/09/16ساعت 15:13 توسط خاله مریم|



مي خواهم بر پيكر بي جانت مويه كنم

چرا نمي گذاري


مرده هم مرده هاي قديم

مي مردند تكليف ادم با انها روشن بود


يكسال و دو سال و ده سال عزاداري 

عاقبت با عزيزت خداحافظي مي كردي 

و همه چيز تمام مي شد


اما تو همه اش در حال جانكندني

نه مي روي نه مي ماني

مي ترسم آخرش من به جاي تو بميرم


گريه كردن كه گرو كشي نمي خواهد

خرج و برج ندارد

رودربايسي و خجالت نمي شناسد

دلت كه بگيرد از رفتن عزيزت 

حوض چشم هايت پر مي شوند 

و سر ريز مي كنند

گاهي اينقدر زياد كه همه ي هستي ادم نم مي كشد


ولي هر چه باشد بالاخره يك روز تمام مي شود

حساب و كتاب ها صاف مي شوند

بعد هم دستور تير خلاص 

از فرماندهي دنياي بي تو صادر شده

و كار اين دل بي نوا يك سره مي شود


بعد همه چيز درست شده است 

درست انگار حالا وقت تولد يك دل جديد باشد

جوانه هاي محبت كه شروع مي كنند در دلت سر در آوردن 

مي فهمي

 زندگي جديدي شروع شده است 

و تو موقع طلوع آفتابش انگار در اين دنيا نبوده اي


نمي دانم ولي 

تو چرا اين قدر جان سختي

ريش ريش شده همه ي وجودم 

ولي تو نه مي ماني و نه مي روي

تا ميايم به ماندنت خو بگيرم داري مي روي

تا ميايم زار بزنم مي بينم زل زده اي توي نگاهم 

و زنده بودنت را 

با اين همه خواهش جورواجور به رخم مي كشي


خدا امواتت را بيامرزد

مردن هم چيز خوبي است

بيا و اگر نمي خواهي بروي بگو 

شايد من خودم مردم


هر چند اين خاصيت توست

قصد رفتن و نرفتن

قصد رفتن و ماندن


خدايا مرا با اين غريبستان كاري نيست

خودش كه طفلك اين كاره نيست

شما به بزرگواري خودت

حساب و كتاب ما را با اين دل بي قرار صاف كن

من با رفتن مشكلي ندارم



يا علي

نوشته شده در چهارشنبه 1389/09/10ساعت 16:43 توسط خاله مریم|



خدايا

چون تو شاهدي

ديگه گفتن نداره

كه دلم چقدر تنگه

فقط هوامو داشته باش

من نمي خوام فرصت آدم شدنمو از دست بدم

اين دلتنگيامو هم بذار بحساب خرج و مخارج اون آدم شدن

نذاري دست خالي بمونم

من اين همه دلتنگي رو فقط براي ديدن روي ماه تو بجون مي خرم 

براي سر سپردن به دامن كبرياييه آقام

قائم آل محمد

خدايا

دست منم بگير

قاطيه همه ي اونا كه دوسشون داري

هر چند چيزي براي عرضه ندارم

جز اين دل بي قرار كه پر از هواي توه


دورت بگردم

كه چه حالي داره اين هوا



نوشته شده در پنجشنبه 1389/09/04ساعت 1:25 توسط خاله مریم|


قدیما که ما رو در خور نظر عنایتی دیده بودن

به حساب بنده پروری خودشون

پیش از اونکه نگاه و دل و دماغمون تو دود و غبار عالم ناسوت 

این همه  تیره و تار بشه

از حب چیزای عجیبی بهمون حالی کرده بودن

اونقدر دنیا و مافیها برام یکپارچه بود 

و رنگ خدا به وضوح توش دیده می شد

که دنیا با همه ی اجزاش برام بی نقص و دوستداشتنی بود

بی اغراق دلمو می برد 

هر وقت به هر گوشه ایش نگاه می کردم و عمیق می شدم

حتی چیزایی که به نظر بعضی ها مشکل دار بود 

از نظر من تو یه مجموعه ی بزرگتر قابل تفسیر بود 

و عیبی تو هیچ کجای خلقت خدا نمی دیدم

نه که عیبی نبینم 

همه چی به طور عجیبی قشنگ و دلبرانه 

عقل و دلمو با خودش می برد

اونوقتا اگه حتی جوونای تازه بالغ شده رو 

که در حال کشف و شهود نفس خودشونن 

و گاهی کارای غریزی خنده داری هم ازشون سر می زنه 

و همه برا همین جاهلشون می دونن می دیدم

دلم ضعف می رفت 

برای تظاهرات غریزی و لطیف دوران به اصطلاح خروس خونیشون


اون قدر دوست داشتم همه ی عالمو

که می ترسیدم تو نگاه کسی نگاه کنم

می ترسیدم اشتباه بگیرن 

سیل محبتی رو که تو چشام موج بر می داشت

و خودم حتی نمی تونستم قایمش کنم


خیلی ها هم در طول همه ی سالهای عاشقی من اشتباه گرفتن 

و من به زحمت تونستم حالیشون کنم

که محبت من از جنس تصورات اونا نیست


اما به هر حال خاله شدن

موهبت بزرگی بود  که خدا در طول زندگی یادم داد

و تو حج مهرشو به پیشونیم زد

یاد گرفتن محبتی که دیگرانو به زحمت نندازه 

و خودتو در مسیر طوفان قرار نده

عمیق و وسیع باشه ولی شخصی و خصوصی نباشه

نه اسیرت کنه 

نه اجازه بده کسی رو مال خودت کنی

حق تو بساطت گم نشه

و همیشه با معنی و جهت دار باشه

چیزی که توفیق دست و دامن خیر بهت بده

از من یه عمر برده

هنوزم دارم یاد می گیرم


ولی خوشحالم که خدا ازم قبول کرده 

همین جریان لطیف و ملایم محبتو 

که به خاطر ضعف من 

هنوز برد چندانی تو هستی نداره


چه می شه کرد 

من کوچیکم دیگه


همتونم دوست دارم

خیلی زیاد

هر چند دیر به دیر از هم احوال بپرسیم

منو ببخشین


نوشته شده در شنبه 1389/08/22ساعت 13:22 توسط خاله مریم|



پارسال این وقتا بدو بدو می کردیم برای رسیدن به کاروان راهیان سفر حج

مثل همیشه تا لحظه ی آخر تو خماری بودیم که بالاخره دعوت شدیم یا نه

 من و عطیه و آقای مقیسه و دکتر قبول

من شدم خاله و دکتر قبول دایی تا همه به حسب ظاهر محرم داشته باشیم

در حضور عجنبیه وهابیا

از همه کمتر فکر کنم

من استفاده کرده باشم که در گیر ما و منی بودم

بقیه همه 

متحول برگشتن

اونقدر که تو زندگیاشون پیدا بود

جز من که فقط همین صفت خاله

رو پیشونیم موند

البته افتخار دارم

خاله کسایی مثل زوج مقیسه بودن

برای ادم عاقبت به خیری هم میاره

اونا حالا تو سبزوارن

و ما تو هر جمعی جاشونو خالی می بینیم

و دلمون برای صفاشون تنگه


خدایا دست منم به دامن عمه ی آسمونیم برسون

آدم خیلی وقتا نیاز به حمایت بزرگترای مهربون داره



نوشته شده در جمعه 1389/08/14ساعت 16:28 توسط خاله مریم|



ممنون كه خوندين و جواب دادين

ممنون كه توصيه كردين بقيه هم سر بزنن


البته تصديق مي كنين كه نه اينجا رسانه اس

نه ما جماعت ايراني اهل كار رسانه اي به معناي كلاسيكش

نه ما ايراني جماعت به طور خاص

برامون امكان داره كه خارج از حد و مرزهاي شعاري خودمون 

دنياي جديدي رو ترسيم كنيم 

كه احتمالا يه كم اونور تر پشت همين مرزاي ايران خودمون وجود داره 

و به احتمال قريب به يقين اونطور كه بزرگترا گفتن و بوش مياد 

در حال جنگيدن با ابزار جنگ نرمه

و دركش كنيم

و خودمونو براش مهيا كنيم(هر چند تو جنگ اصل پيش قدمي و غافل گيري

 يكي از مهم ترين اصول بديهيه كه ما ازش بي نصيبيم)

و عكس العمل مناسب بهش نشون بديم

فعلا و تا سالهاي اتي ما همچنان رسالتمون اينه كه 

انگشت بكنيم تو چشم خوديا بعد كه اونا داد زدن بهشون بگيم نخودي 

و از خودمون برونيمشون

يا اصلا از همون اول همه رو كافر به حساب بياريم 

و براي دين و دنياي مردم برنامه ريزي كنيم 

و از همين دست امور مهمه


خلاصه بگذريم

من از خير يه سوال ساده ي رسانه اي هم گذشتم

ولي تجربه ي من مي‌گه اگه يه روز اسراييل اعلام كنه فردا مي زنه

راه هاي منتهي به هر ابادي اي كه باشه

حتي تو همين ابرقوي خودمون

حتما از حجم ترافيك بسته مي شه

يه چيزي تو ما ايراني ها هست

كه هميشه ما رو به قلب حادثه نزديك مي كنه

من يادم هست تو اوج بمبارون تهران

يه بار رفتيم مشهد

از همين كوچه ي خودمون كه داشتيم راه مي افتاديم 

من غمباد گرفتم تا دو سه روز دیگش که برگشتيم

دلم نمي خواست وقتي رو سر شهرم بمب خراب ميشه ازش دور باشم


به نظرم اسراييل از ترس سپر انساني ايراني ها هم كه شده 

نتونه قدم از قدم برداره

به قول يكي از روزنامه هاي اسراييلي

حتي ايراني هاي يهودي اي كه در گذشته 

به سرزمين هاي اشغالي سفر كردن براي حفظ فرهنگ 

سرزمين ابا و اجداديشون از همه ي مهاجرين ديگه مشتاق ترن


زيادي ايراني شد!

ولي دروغ نيست

البته بايد بگم ما به اسلام تعهدمون از دنياي عرب كه خودشو مهد اسلام

 مي دونه خيلي بيشتره

خدا كنه معرفتمون هم بزرگ بشه

تا شايسته ي اين غيرت ديني باشيم


يا علي


نوشته شده در جمعه 1389/07/30ساعت 3:2 توسط خاله مریم|

خدا رو شکر 

صد هزار مرتبه شکر

فکر می کردم شما هم مثل من موافقین ببندیم این دکان بی مشتری رو بریم پی کارمون

دیدم خدا رو شکر هنوز چهار پنج نفری هستن که هوای ما رو دارن


با کمال افتخار هستیم در خدمتتون


یه چیز دیگه

اگه به روش بی بی سی بخوایم یه کم کار رسانه ای کنیم

جدا از اینکه وبلاگ بی رمق ما همین چند تا خواننده ی عزیز رو داره  

ولی بی بی سی به خاطر هنر چرندیات پراکنی و دیکته خزعبلات در قالب روان و اثرگذار خبری 

خوانندگان زیادی!


نظرتون چیه؟

اگه یه روز اسرائیل (به روش متداولش در جنگ با لبنان ) اعلام کنه : 

فردا می خواد یکی از شهرهای ایران رو با بمب اتمی هدف قرار بده

چه اتفاقی تو اون شهر می افته؟

چه اتفاقی تو دنیا می افته؟

نظر شما در مورد استفاده دولت ها از سلاح اتمی 

برای سرکوب دشمنان خود در اقصی نقاط دنیا چیست؟

نطر شما در مورد ساختن سلاح اتمی برای مقابله با سلاح اتمی دشمن چیست؟



می دونم خسته این از کل کل کردن با خودیا یه کمی حواسمونو جمع دشمن کنیم،حالمون بهتر می شه

جنگ درست و حسابی جیگر آدمو حال میاره

همون قدر که تلاش برای کشتن برادر آدمو قابیلی می کنه


یه دستی برسونید

ببینیم چی از این کشکول در میاد

مخلص همه



نوشته شده در چهارشنبه 1389/04/23ساعت 12:41 توسط خاله مریم|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت